#####محمدناصرعارفی هویدا # نو یسنده و شاعر افغانستانی ################## هموطن! من و تومتعلق به سرزمینی هستیم که وجب وجب آن، آتش نمرود را لمس کرده است، آب و خاکی که سال ها درلهیب جنگ شعله ور بوده وسایه نامیمون جهل ،نفاق وعداوت آن را از نفس انداخته است، انحصار، قدرت طلبی وجمودفکری وازسوی دیگرمداخلات مداوم بیگانگان خانه زیبای من و تورا تبدیل به ویرانه مخوفی ساخته است که درآن هنوز شاهد آفت ها ومصیبت های زیادی هستیم .قتل ،غارت ،ترور،نا امنی ،دست درازی های بیرون مرزی وحشت ودهشت آرام و قرار را ازدل مردم زجرکشیده ما ربوده است،سرزمینی که مردم مصیبت زدۀ آن سال های طولانی قربانی جنگ وکشمکش های گوناگون بوده وفدای سیاست ها،اهداف ومنافع این وآن گردیده اند. سرزمینی که باهزاران یتیم وبیوه زن وباهزاران خانوادۀ داغداروعزیز ازدست داده وباآسیب های جبران ناپذیر سیاسی، اقتصادی،فرهنگی واجتماعی وبامشکلات زیادی مواجه است وزخمهای بی درمان فراوانی به پیکردارد. سرزمینی که اینک پس ازبرقراری امنیت نسبی هم نتوانسته است آلام مردمش راکاهش داده و لبخند فراموش شده رابه لب های بی تبسم آنها برگرداند وبه فقر، آوارگی وغم واندوه شان پایان بخشد. باتمام این ناگواری ها اکنون این کاشانه نیم سوخته بامردم ازدم مرگ برگشته اش درآرزوی رهایی ازسیاهی وتباهی های بی پایان گذشته است ومیخواهد ازیک فضای تاریک و وحشتناک به سوی آینده روشن گذرکند. بیا! تا، پنجره راروبه آفتاب گشاییم وقلب خاموش سرزمین خسته خویش رادوباره به تپش آوریم که خواستن توانستن است.میهنم!،اگردرسنگستان سینه ی ماگل کنی،زمستان سرد ما پر بهار می شود وبرلبهای گم کرده لبخند تبسم باز می گردد.میهنم !برخودلازم می دانم توراجارزنم ،چون توآن بهشت نازنین منی که دردامن خود پروراندی ام، گرچند تیرجفای روزگارقلب پرمهروسینه سرشاراز عشق تورادریده وتورا،افسرده ساخته ومردم بیچاره ات رادل خون کرده است. اما امید مااین است که یک روزی روی دوش ویرانه هایت به جای خار،گل بروید.تا،تورا احساس کنیم.توعشق من وشعر ماندگار منی، تو،ترا نه وآهنگ دل بی قرارمنی.می رسدروزی که رنج هایت خاتمه یابد وفرزندان دل شکسته ات دردامن پرمهرتو به آزادی وشکوفایی رسند،امنیت و همزیستی مسالمت آمیز راتجربه کنند. لباس پرنگاه گل به تن سزت تراوطن! سرم به دامنت نهم كه گلنگار دلگشاست بوی دود می دهد بوی باروت زلزله ، نه انفجار، انفجار، انفجار تکان داده است سرزمینم را چه خوفناک سایه ای برچهره ی شهرافتاده است ومردم دست و پا می زنند تابرهانند